گاهی از صفحه های زندگی هیچ نمیفهمیخالیِ خالی در عین سیاهی..هی ورق میزنی هی صفحه های تکراری و تکراریسیاهی پشت سیاهیبدبیاری پشت بدبیاریمثل زنی که کتاب بودعشق بودولی از وقتی عشق شد جرمزن شد مجرمسیاه شدم یار پُر تب...ما را در سایت یار پُر تب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: پنجشنبه 15 خرداد 1399 ساعت: 23:56
غریبه را ..،میخواندم،او غریبه بود!او میگفت از خودش،..او خودش نبود!عشق اینبار شده بود بازیچه ی دستِ یک عاشق..پرسیدم..ولی..،کلمات از او نمیپرسیدند!..قلابی نبودند کلمه هاکلمات تشدید دار بودند..، یار پُر تب...ما را در سایت یار پُر تب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: پنجشنبه 15 خرداد 1399 ساعت: 23:56